nikannikan، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 2 روز سن داره

❤پسر هایی از جنس عشق❤

اولین پست سال 1391

  بهار بهترین بهانه برای آغاز، وآغاز بهترین بهانه برای زیستن است آغاز بهار بر شما مبارک     عید هم رسید و من همراه فرشته های دوست داشتنی ام و همسر عزیزم سال نو رو جشن گرفتیم امسال با همه ی دلتنگی هاش باه همه ی غریب بودن هاش برای من گذشت ارزوی من برای همه عزیزانم سلامتی و موفقیت در سال جدید بود امیدوارم همگی از بهار زیبا لذت ببرید نیما در حال انتخاب ماهی برای شب عید   نیکان تب دارررررررررررررررررررر      و در اخر پسرهای ناز نازی در سال ١٣٩١ ...
2 فروردين 1391

اخرین پست 1390

آرزو دارم نوروزی که پیش رو داری آغاز روزهایی باشد که آرزو داری   خانواده های ایرانی هفت سین می چینند که حاوی مجموعه ای از نمادهای استقبال از بهار است. هفت سین حداقل باید حاوی هفت عنوان باشد که با حرف سین شروع می شوند سبزه: تولد دوباره ، حیات نو و سبز بودن سمنو: ثروت و فراوانی و وفور سنجد: عشق سیر: دارو و درمان و بعنوان ماده ای گندزاد می باشد سیب: زیبایی و سلامت سماق: رنگ طلوع آفتاب سرکه قرمز : سن و صبر و عقل سنبل: آمدن بهار و نشان دهنده زیبائی سکه زرد : ثروت همچنین برسرسفره هفت سین شمع هایی روشن دربرابر آینه قرارمی دهند که نشان دهنده آینده ای روشن است . تخم مرغ رن...
26 اسفند 1390

پایان زمستان و شروع بهار

سلام   خوب پسرای نازم فصل بهار داره اغاز میشه و زمستون داره به پایان میرسه... زمستونی که زیاد سرد نبود. خدا رو شکر که بهار امسال رو ٤ نفری جشن میگیریم .. عید ایران خیلی حال و هوای بهتری نسبت به اینجا داره ولی من همه ی سعی خودمو میکنم که سنت های عید رو به خوبی برگزار کنم.. خوب من هر سال عید ایران بودم و امسال نیستم کمی دلتنگم ولی یه هیجان خاص دارم چون امسال اولین عیدی هست که من با شما و بابایی همه با هم شروع سال نو رو جشن میگیریم واسه همین میخوام یه هفت سین خوشگل درست کنم.. سبزه ی عیدو سبز کردم و دیروز با هم رفتیم ماهی قرمز بخریم ٢ تا ماهی خوشگل به انتخاب نیما خریدیم... دلم میخواد همه ی احساسی که خودم تو بچگی داشتم در هن...
20 اسفند 1390

بلاخره خونه دار شدیممممممم هورااااااااااااااااااااااااااااااا

خدایا شکرت بلاخره خونه ای که میخواستیم پیدا کردیم امیدوارم همه به ارزوهاشون برسن.. امین!! این عکسها بیشتر واسه مامانم و خانوادم در ایران... بعدا نوشت:          یک خبر جدید دیگههههههههههههه اسم نیمارو نوشتیم یه مدرسه ی خوب که نزدیک خونه ی جدید هست نیما کلی خوشش اومده بود... پر از دخمل پسرای خوجل موجل بود...و برخوردهااااا واقعا عالییییییییییییییییییی  خوشمان امد! وای تصور کنید نیما میره مدرسه و من یهههههه نفس راحت میکشم ٣ماه دیگه قراره بریم خونه ی جدید.. هم زمان با پنجمین سالگرد تولد نیما میتونیم با یه تیر ٢ نشون بزنیم چند تا از دوستامونو دعوت میکنیم ٢تاشون تورنتو هستن و ب...
15 اسفند 1390

نیکان و زبونش :)

سلام ... امروز میخواستم پست همه چی ارومه رو بزارم ولی جریان زبون نیکان پیش اومد.. این گل پسره مامان ندا این روزا همش دلبری میکنه و به من فرصت فکر کردن به دلتنگی هامو نمیده مرسی پسره ناز نازیه من!!! مامان جان دیگه تقریبا داره ٥ماهت  میشه و این یعنی تو به اوج شیرینی میرسی..و من سعی میکنم با نوشتن خاطرات شما تموم این لحضه هارو تا جایی که میشه ثبت کنم...این وبلاگ در اینده یاد اوره شیرین ترین لحضات زندگیتونه.. به نظرم هیچ دورانی تو زندگی به خوب بودن ساده بودن و زیبا بودن این روزهای بچگی نمیتونه باشه.. خوب حالا تو این پست جدید عکسهای نیکان و زبون خوجلشو میزارم و همه چی ارومه به پست بعدی منتقل میشه ... خوب پسرم منظورتو از این زبون دراز...
15 اسفند 1390

5 ماهگی نیکان و ......

سلام.. خوب ما اومدیم .. بعد از یه سرما خوردگی کسل کننده خوب شدیم  نیکان 5 ماهه شد و ما واکسن 4 ماهگیشو با تاخیر زدیم  . خدارو شکر نه زیاد گریه کرد نه تب کرد.. وزن نیکان 8 کیلو بود که نرس گفت از میانگین جدول کمی وزنش زیادتره.. منم گفتم شب تا صبح شیر خوردن همین میشه دیگه :) ولی خدارو شکر که همه چی خوب بود...   5 ماهگیت مبارک همه هستی مامان نداااا     ادامه مطلب عکس ها با توضیح نمیخوام واکسن بزنم خوب خوب زدم زیاد درد نداشت کار دستی نیما جون نیما و کباب مامان ندا نان درست کرده بستنی خوردن نیکان و در اخر یه برف خوشگل ...
15 اسفند 1390

بازممممم سرما خوردگی :(

این روزا همش درگیره بیماری شما هستم..  پسری (نیما) 2 روز بود سرفه میزد من و نیکان خوب شده بودیم..نیمارو دکتر نبرده بودیم اخه اینجا به بچه ها دارو نمیدن همون استامنیفون از داروخونه تهیه کردیم و هر 6 ساعت بهش دادیم... تا اینکه امروز صبح نیما بیدار شد و میگفت اینجا گرمه من گرمم شده منم دستمو گذاشتم رو پیشونیش دیدم بعلههههههه نیما داغ داغ... زود لباس تنمون کردیم و با بابا نادر رفتیم بیمارستان. اینجا واقعا بیمارستان که میری کم کمش 6  یا 7 ساعت باید معطل شد اخرشم نه داارویی میدن نه میفهمن اصلا چته خلاصه دکتر اومد وبعد از کلی معاینه گفت گوشش عفونت کرده و اخر سر یه قطره نوشت و ما گرفتیم و امدیم خونهههه... حتی چرک خشک کن هم ن...
15 اسفند 1390